و چرا خیال می کنم
وقتی که قلبم نمی زند و چشمانم نمی بیند
من مریضم
مرضم اما مرا
پیش دکتر نمی برد
درمان درد خیالی من سقوط است
و اصابت سر و پراکندگی افکار
من به سایه ی درختی در فنجان قهوه ام چسبیده ام
و سیگارم هوز دود می کند
منتهی شب
که اشکال تیره می شوند
و می رویند
من فرو می روم و خیال می کنم
که می میرم اما نمی میرم
مردد میان مردن و زنده ماندن
دشواری بی انگیزه زیستن
و ابتذالی که در راه رسیدن به هدف نهفته است
من مریضم
مرضم اما مرا
به کوری مطلق و به دیوانگی
و به پراکندگی افکار نمی کشد
درمان درد خیالی من شاید
جایی در عمق این فنجان قهوه نهفته است
ــــــــ
علیرضا میر اسدالله
به رغم فقر به رغم جنگ به رغم خوف و مرگ خود را وارسته می دارند این قانون دشوارآدمهاست
آب را به نور رویا ر به واقعیت دشمنی را به دوستی بدل می کنند این قانون پرشور آدمهاست
قانونی کهنه.قانونی نو که به سوی کمال می رود از ژرفای دل کودکان تا علت علتها
پل الوار . از مجموعه ی مردن نمردن(۱۹۴۲)
یک شب که شبحی برایت فلوت می زد
به دیو کوچکم گفتم
رویاهای ما
از حصار دیوارهای ذهنمان خسته اند
و در صدد راهی برای پیمودن
به ابدیت می پیوندند
یکشنبه:مداد آبی ام در دستم
و دستمال کاغذی خیس است
دستمال کاغذی از اشکهای خودش خیس شده است
من هرگز عاشق نبوده ام
دوشنبه:در این دنیای خیالی
مترسک دست و پا شکسته ی من
با قلم در جدال است
و من ماه را می شنوم
که به درگیری مترسک و قلم
لبخند می زند
و ستاره ها سر تکان می دهند
سه شنبه:هیچ توخالی اطراف ما
ذهن من را درگیر کرده
و این خالی اگرچه پر
و این پر اگرچه خالی
چه سود اما
ما به گندابها روی آورده ایم
چهارشنبه:کلاغها دیگر پنیر نمی دزدند
و روباه ها دیگر در کمین کلاغها نیستند
اما دیو ها هنوز
توده ی سیاهی را در ذهن آدمی
خلق می کنند
پنج شنبه:آسمان را یک نفر گاز زده
و تف کرده
و ابر ها را پدید آورده
آسمان تلخ است
و زمین بوی گندیدگی می دهد
زمین شاید سیبی است
که از دست افلاکیان افتاده است
و در فضا معلق و سرگردان
به دور خود می چرخد
جمعه:گردی تو خالی ذهن من
شاید قسمت نبوده ای
قسمت شناخته نشده ای
از ذهنیت مغشوش من است
و دور شدن...
و دوار شدن...
و دایره شدن...
bY mYsElF...
من از پشت دیوار
مسابقه ی لاک پشتها را می بینم
و دویدن حلزون ها را
و ماهی هایی که تخته نرد بازی می کنند
دستان من کرخت است
اما سختی زندگی را لمس می کنم
من مرده ام
اما هنوز خیال می کنم
هنوز به پرتاب شدن به آسمان فکر می کنم
هنوز فکر فتح کره ی ماه از ذهن من بیرون نرفته است
و این مسئله ی مضحک
که ستاره های آسمان برای زمینیان دست تکان می دهند
و گلها ی زمین برای افلاکیان
در دنیای عروسک های من
آنگاه که زمین بخواهد
باران می بارد

در خیالم یک دایره کشیدم
به گوشه ای از دایره ام رفتم
و در عمق فنجان قهوه
ما هی هایی را دیدم
که برای یکدیگر
داستان آزادی می گفتند
داستان اقیانوس بیکران
در زیر نور مهتاب
خورشید را دیدم
که چگونه با ستارگان
در جدال و ستیز است
و این تصویر مسخره
که ماه در خلاء
به من سیگار تعارف می کند
همه می گویند
من هذیان می گویم
اما من به بلوط کالی می اندیشم
که سنجابها در کمان آنند
سر زدن به دیوار
و سر شکستن
و سر شکسته ماندن
دریای ذهن من
پر از کبوتر هایی است
که پرواز را یاد ندارند
و سهم آنها از زندکی
التماس به ماهی هاست
لعنت...


